تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

معرفی

سلام به خدمت دوستان عزیزبه این آدرس هم سر بزنیدتازگی راش انداختم

 www.Kurdstansaghez.blogfa.com

www.Kurdstansaghez.blogfa.com

www.Kurdstansaghez.blogfa.com

www.Kurdstansaghez.blogfa.com

منتظرتون هستم و نظر هم یادتون نره

+ نوشته شده در  2011/9/1ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

كسب درامد

سلام به خدمت دوستان گلم

از اين پس در اين وب لاگ كار ترميمي عكس هاي قديمي صورت مي پذيرد دوستان ميتوانند براي سفازش كارشا با شماره هاي زير تماس حاصل فرمايند .

09183746538

09187745205

+ نوشته شده در  2011/8/1ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

تولد

وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه

 عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم

عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من

 بازیچه ای هستم به دست غم

  

دفتری پاره پاره از متنهای من ، دلی شکسته از حرفهای من .


صدایت پر شده در گوش من که میگفتی : تو مغروری، دل بکن

از دنیای من.

میگفت که تو را همه میخواهند ، تو مال همه هستی جز من !

میگفت همه ی متنهایت را پاره کردم ، در آتش قلبم ریختم و سوزاندم .


میگفت که دیگر شنیدن صدایت برایم هیچ آرامشی ندارد ، احساساتت برای

 همه زیباست ، برای من هیچ زیبایی ندارد.


عکسهایم را پاره کرد ، و باز قلبم را در کوچه پس کوچه های تنهایی آواره کرد.


من که کسی نبودم ، او برایم این حرفها را گفت و مرا بیچاره کرد.


متنهای من تنها یک خواننده داشت ، او نمیدانست که احساست من تنها یک مخاطب داشت.


آن نویسنده ی محبوب در خیال تو ، تنها عاشق تو بود ، آن صدایی که آرامش

 میداد به تو، تنها به عشق تو میخواند.


تو نداستی غرور من ، غرور عشق بود و  سکوت من خواسته ی سرنوشت بود.

هر چه نوشتم برای تو بود و هر چه خواندم به عشق تو بود.

 

وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه

 عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم

عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من

 بازیچه ای هستم به دست غم

  

دفتری پاره پاره از متنهای من ، دلی شکسته از حرفهای من .


صدایت پر شده در گوش من که میگفتی : تو مغروری، دل بکن

از دنیای من.

میگفت که تو را همه میخواهند ، تو مال همه هستی جز من !

میگفت همه ی متنهایت را پاره کردم ، در آتش قلبم ریختم و سوزاندم .


میگفت که دیگر شنیدن صدایت برایم هیچ آرامشی ندارد ، احساساتت برای

 همه زیباست ، برای من هیچ زیبایی ندارد.


عکسهایم را پاره کرد ، و باز قلبم را در کوچه پس کوچه های تنهایی آواره کرد.


من که کسی نبودم ، او برایم این حرفها را گفت و مرا بیچاره کرد.


متنهای من تنها یک خواننده داشت ، او نمیدانست که احساست من تنها یک مخاطب داشت.


آن نویسنده ی محبوب در خیال تو ، تنها عاشق تو بود ، آن صدایی که آرامش

 میداد به تو، تنها به عشق تو میخواند.


تو نداستی غرور من ، غرور عشق بود و  سکوت من خواسته ی سرنوشت بود.

هر چه نوشتم برای تو بود و هر چه خواندم به عشق تو بود.

 

شبی که تصویری رویایی داشت ، مهتابی  و عاشقانه داشت.


مهتاب آن شب محفل دو عاشق را روشن و نورانی کرده بود.


ستاره ها با شور و شوق خاصی می در خشیدند.


شبی که هم ستاره بود در آسمان و هم مهتاب!


آغاز عشق در شب بلند دلهایشان بود…


شبی که تا صبح حرفهای عاشقانه  و درد  و دل بین دو عاشق بود…


شبی که رنگ تنهایی محو شده بود و رنگ عشق و دوستی و محبت نمایان بود…


هنوز تا سحرگاه عشق مانده بود ، آرزوی دو عاشق این بود که هیچ گاه این

 شب بلند پایانی نداشته باشد ، آرزو داشتند شبی پایان نیافتنی باشد…


دل های هر دویشان شبی بلند را در پیش داشتند …


دلهایشان تا صبح با هم است و درد و دل می کنند…


چه شب زیبایی و چه سحرگاه پر خاطره ای بود…


لحظه ای گرم و از صفا و صمیمیت بود!…


لحظه ای که سحرگاهش در دل عاشقان پر از محبت بود..


دلهای دو عاشق شب بلندی را در پیش داشتند ، شبی که تنها محبت بود و دلداری!


شبی که در اعماق دلهایشان تنها محبت دیده می شد…


دلهایشان انتظار آغاز شب یلدا را میکشیدند تا هر چه می خواستند درد و دل کنند…


شبی که تنها آواز دلنشین عاشقی شنیده می شد…


کاش این شب بلند و زیبا و فراموش نشدنی دوباره فرا رسد

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

گریه

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

 

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای
love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی

خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان

توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای

 وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت

 نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که

 ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه

 چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب

 اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

عاشقی

فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست
زندگی چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايی در سراب
فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!

رفتي بدون تو دارم

تو خشکيا جون ميکنم  بي کس و تنها موندم و

 همش دارم جا ميزنم چرا تو رفتي بي خبر

من باتوام اي در به در باشه برو ولي بدون

من هميشه منتظرم عيبي نداره من ميگم

شايد ازم خسته شدي ميخواي بري روت نميشه

 ميدونم بازنده شدي اول بازي يادته؟

گفتي دوسم داري زياد اما حالا داري ميري

اخ که دنيا چه بي وفاست

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

طواف کعبه

دوباره در این کلبه را باز کردم.می بینی؟ حتی یکمم خاک روش ننشسته،نو نو مونده،تازه مثه روز اولش مثه عشقم.اصلا انگار هیچ وقت اینجارو ترک نکرده بودم فقط چشامو بسته بودم و فکر میکردم که بیرون کلبه ام غافل از اینکه این زندون لذت بخش راهی به بیرون نداره فقط یه بار توش مهمونیه و در بسته میشه تا وقتی که صاحب اصلیش بخواد بیاد.پس تو کی میای؟

وقت خونه تکونیه آخه یه فصل جدید توی عشقمون شروع شده آخرش انقدر بهارو شرمنده ی طراوتت کردی و با غصه پژمردیش که جای خودشو به یه فصل دیگه داد.فصلی که چون به پاییز نزدیکتره باید رسیدنشو به تک تک عاشقای دنیا تبریک گفت و همه ی اسفندای سالهای اومده و نیومده تمومه اسپندای دنیا رو نذر قدمای مبارکش کرد.

اکنون که از تو و برای تو می نویسم در حال ادای یکی از نذرهای عاشقانه ام هستم اما نگرانم که مقبول نباشد آخر من هر لحظه از عطش به تو رسیدن سیراب می شوم و گرد و غبار راهت را به نیت تسکین این دل دور از تو عمدا فرو میدهم.

بیا نذری برای فردا بکنیم.می خواهم خواب ندیده،خودم را با خنجر یادگاری فصل یکم قربانی یک لحظه فروغ بی مثال چشمانت کنم و آن پرنده ی زیبا را که برای قربانی کردن به پیشم می فرستی قاصده ادای نذرم کنم تا بجای من برای آخرین آن فروغ را ببیند.من همصدا با حلق اسماعیل فریاد عشق تو سر میدهم و پروانه وار به دور کعبه ی وجودت می گردم و به هوای صفای تو هفتاد بار از منای وجودم دل میکنم تا حتی از سراب آنهم سیراب شوم.

راستی دیشب اینجا زلزله ای آمد که نپرس،یک جای نشکسته نمانده است .اینجا دلم را می گویمآخر چرا همیشه این دل میشکند حتی وقتی که دوستت دارم تو باید آنرا بند بیندازد.«تو جان میبخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جان از ما» ولی شاید هم حق داشته باشد،خودت قضاوت کن یک دل کوچک که پر از عشق توست چگونه تحمل هجوم این سیل احساس مقدس تو را دارد.

کاش هر ماه یک شب و هر شب یک حرف از جادوی دوستت دارم را می گفتی تا شاید می توانستم حق تکان خوردن لبهای نازنینت را ادا کنم.

حال که مرا سزاوار داشتن خطی از احساست دانستی و راز دل بی قرار و پردهی خواب شبهای پریشانت را برایم گشودی بیا تا نهال عشقمان را در زمینی پاک بکاریم و با اشک چشم و خون دل آن را آب دهیم تا روزی که این نهال ریشه دواند و تنومند شد بدون دست یاری دیگری زیر سایه ی دلپذیر آن با هم بیارامیم.

براستی کدام زمین لایق عشقی است که یک طرفش تویی،عاشقش تویی،معشوقش تویی،شعر و غزلش تویی ،همه چیزش تویی بجز قلب پاک عاشق.پس تا زمان یکی شدن قلبهایمان با ریشه های درخت عشقمان دستهای هم را میگیریم،بهم تکیه می زنیم و برای یکدیگر سایبان می شویم تا برسیم بجایی که می نرسد پای اوهام و دیده ی افکار

دوباره برایت می نویسم:

رفت حاجی به طواف کعبه و باز آمد

ما به (قربان) تو رفتیم و همانجا ماندیم

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

مسافرت

خسته ام ،نه از داشتن عشقت و نداشتن خودت،نه از داشتن آرزویت و ره نیافتن

 به سوی کویت ،نه از داشتن غنچه و نتوانستن کاشتن آن در باغچه لبهایت و نه

حتی از فراغت، خسته ام از سفر،آخر همه ی سفرها که مثل عشق نیست که هر

چه جلو می روی مه بین تو معشوقت رقیق و رقیقتر شود و غلیظتر شود هاله ی

زیبای نور او.بعضی سفرها فقط دور می کنند ودیگر هیچ اما این سفر اینچنین نبود

 چرا که چرا که جایی رفتم که هر بار مرا به یاد تو می اندازد و به یاد آنبار که از آن

برایت نوشتم و به یاد یاد کردن در آن از آن باری که برایت گفتمش و به یاد همان تنها

نامه به غیر تو.کاش آن نامه را هم پاره می کردم و نمی دادم .چگونه در آن جاودانگی

عشقمان را خواستم و اینگونه از خود نیز یادی کردم کاش جاودانگی معشوق را میخواستم

بجای عشق.گفته بودی چرا این روزها کمتر به توصیفت می نشینم .ماه تمام من

،پاسخت را از سطرهای نخست بگیر.آری،مه رقیق شد و جوهر خودنویسم غلیظ آنقدر که

وقت ازتو نوشتن روی کاغذ نه به اندازه ی تو سپید دفتر هم خانه نمی کند.سی و دو حرف

 دلگیر قحطی واژه را فریاد می زنند و دستان معمارم قحطی مصالح را.ریختن دریا را

 می ماند در کوزه ای کوچک و کوچک کردن تو کار من نیست مگر اینکه اینبار هم تو

 خود قلم را به حرکت بیندازی و مرا به سکونی برای محو شدن در زیبایی حتی تقسیم

شده ات.بارها از یک نگرانی برایم گفته ای، من هم نگران آنم.قبلا نوشته ام که تو

 برای من رود پیوسته روانی هستی ،تو باید به کویر برسی و آنجا را سیراب کنی ،

اگر زودتر جویبارهایی از تو شاخه بگیرند که من هم تخته پاره ای سوار بر امواج

 یکی از آنها باشم به آن نمی رسی.حتی اگر من تشنه تر از خاک آن کویر بودم که

 هستم نایست،آبی که برآساید ... نه ،به نوشتنش هم راضی نیستم.دیگر نگران نباش

 من خوب می دانم که زیبایی را باید تحسین کرد نه تملک و تو خوب می دانی که

 هیچگاه قناری را به بهانه داشتن زیبایی در کنارم به میخ دیوار آویزان نکرده ام.


به لحظه ی دیدار تو کمتر از ده روز مانده است و من باز در فکرم.در غکر این که

چگونه آن لحظات را جاودانه کنم.مانند آن روزها با گذاشتن دستی بر شانه ات یا لب

 زدن به لیوانی که از آن نوشیده ای یا با نوازش عطرها و بوییدن لباسهایت یا با پیش

 تو بودن در کنار باغچه ی بدون گلی مانند تو ویا ... اما نه،جاودانه ساز آن لحظه ها

 اینها نبودند تو بودی،پس حتی اگر بزرگترین حادثه ی آن روز برهم زدن پلکهایت و

 پرکردن چشمانت از تیر مژگان برای فرستادن بسوی من باشد لحظه هایم را جاودانه کن.


                                                             

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

آموخته ام

آموخته ام… با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه،   می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

+ نوشته شده در  2010/11/15ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

بوسه نسیم

همراه خود،نسیم صبا میبرد مرا

یارب چو بوی گل بکجا میبرد مرا ؟

سوی دیار صبح رود ،کاروان شب

باد فنا،بملک بقامیبرد مرا

بابالوشوق ،ذره بخورشید میرسد

پرواز دل ،بسوی خدا میبرد مرا

گفتم که بوی عشق،که را مبرد دزخویش ؟

مستانه گفت دل ؟که مرا میبرد مرا

برگ خزان رسیده ی بی طاقتم رهی ؟

یک بوسه نسیم زجامیبرد مرا

+ نوشته شده در  2010/11/11ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

گیسوی شب

شب ،این سر گیسوی ندارد که تو داری

آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

نرگس ،که فریبد دل صاحب نظران را

این چشم سخنگوی ندارد که تو داری

نیلوفر سیراب،که افشانده است سر زلف

این خرمن گیسوی ندارد که تو داری

غیر از دل جان سخت رهی ،کزتو نیارد

کس طاقت این خوی ندارد که تو داری

+ نوشته شده در  2010/11/11ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

تشنه درد

نه راحت از فلک جویم ،نه دولت از خدا خواهم

دگر پرسی چه خواهی ؟تراخواهم تراخواهم

نمی خواهم که با سردی ،چگل خندم زمی دردی

دلی چولاله با داغ محبت آشنا خواهم

چه غم کان نوش لب ساغرم خونابه میریزد

من از ساقی ستم جویم ،من از شاهد جفا خواهم

زشادی ها گریزم در پناه نامرادیها

به جای راحت از گردون بلا خواهم بلاخواهم

چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری

تواز عالم مرا خواهی ،من از عالم ترا خواهم

بسودای محالم ،ساغرمی ،خنده خواهم زد

اگر پیمانه عیشی ،در من ماتم سراخواهم

نیامد تا نشان از خاک من آئینه رخساری

رهی ،خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم

+ نوشته شده در  2010/11/11ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

ازاین هم عاشقانه تر میخواهی

+ نوشته شده در  2010/11/9ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

عاشقانه

+ نوشته شده در  2010/11/9ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

گل رز تقدیم به دوست خوبم سارا جون

+ نوشته شده در  2010/11/9ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

گفتم: خسته‌ام
گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!
گفت: "عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم" شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216)

گفتم: "انا عبدک الضعیف الذلیل..." اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: "ان الله بالناس لرئوف رحیم" خدا نسبت به همه‌ی مردم (نسبت به همه) مهربان است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته
گفت: "بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا" باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله 
گفت: "ان الله یحب المتوکلین" خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن!
گفت: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره" بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/۱۱) 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم؛ 
گفت: "فانی قریب" من که نزدیکم (بقره/186)

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم 
گفت: "و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال" هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفت: "ألا تحبون ان یغفرالله لکم" دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/22)

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی 
گفت: "و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه" پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/90)

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟ 
گفت: "الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده" مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/104)

گفتم: دیگر روی توبه ندارم 
گفت: "الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب" ولی) خدا عزیز و دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/3)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 
گفت: "ان الله یغفر الذنوب جمیعا" خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/53)

گفتم: یعنی اگر باز هم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 
گفت: "و من یغفر الذنوب الا الله" [چرا که نه!] به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱35)

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق می‌شوم! ... توبه می‌کنم 
گفت: "ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" [این را بدان که] خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/222)

ناخواسته گفتم: "الهی و ربی من لی غیرک" ای خدا و پروردگار من! [آخر] من جز تو که را دارم؟
گفت: "الیس الله بکاف عبده" خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 
گفت: "یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما" ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. ( احزاب/42)

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 
گفت: "ان الله یحول بین المرء و قلبه" خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24)

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 
گفت: "نحن اقرب الیه من حبل الورید" ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16)

+ نوشته شده در  2010/11/9ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

خداوندا نمی خواهی با قهر کنی

 
 
بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

 

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

 

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

 

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

 

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

 

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

 

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

 

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

 

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

 

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

 

خورشید از مشرق سر بر می آورد

 

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد 

+ نوشته شده در  2010/11/9ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

دوست داشتن در مقابل استفاده کردن

زمانیکه مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش  تکه سنگی را بداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.

مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست
او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه
نموده


در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد


وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من
در خواهند آمد" !


آن مرد آنقدر مغموم بود که هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین
باربا لگدبه آن زد


حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که
پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می کرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"

روز بعد آن مرد خودکشی کرد


خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندکی دوست
داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدکه

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

در حالیک امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.


همواره در ذهن داشته باشید که:

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

مراقب افکارتان باشید   که تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود

مراقب رفتار تان باشیدکه تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشیدکه سرنوشت شما می شود

خوشحالم که  دوستی این پیام را برای یاد آوری به من فرستاد

امیدوارم که روز خوبی داشته و  هر مشکلی که با آن روبرو هستید

آخرین روز آن باشد و تمام شود

اسیر  شبهای تار

+ نوشته شده در  2010/11/9ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط آزاد  | 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

اسیر شب های تار

+ نوشته شده در  2010/11/8ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

به لحاظ علمی ثابت شده ‌است که هنگام انفجار و فروپاشی ستارگان، گازها و موج‌های حاصل، ترکیبی بسیار زیبا به مانند گل رُز ایجاد می‌کنند. این مساله هرچند شاید برای آنها که با دیدگاهی مادی‌گرایانه به همه چیز می‌نگرند، اندکی عجیب باشد اما مساله‌ای است که قرنها پیش از این در کتاب آسمانی ما مسلمانان یعنی قرآن مجید به آن اشاره شده بود.

 

عکسی از فروپاشی ستارگان که توسط تلسکوپ هابل گرفته شده‌است

در قرآن مجید در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده است: «فإذا انشقت السماء فکانت وردة کالدهان» که معنای آن چنین است: «هنگامی که آسمان از هم پاشیده شود و مانند رنگ سرخی رُز(گلگون) درآید»

اینها تنها بخشی از معجزه قرآن هستند؛ کتابی که نه فقط برنامه عملی زندگی مسلمانان است بلکه مفاهیم ارائه شده در آن حتی لائیک‌ترین دانشمندان جهان را نیز به تعظیم وامی‌دارد. برای لحظه‌ای هم که شده در این عظیم‌ترین معجزه خلقت، بیندیشیم!

اسیر شبهای تار

+ نوشته شده در  2010/11/8ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط آزاد  | 

سیب زندگی

امشب كسی به  سیب دلم  ناخنك زده  است!
بر زخمهای كهنه قلبم نمك زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای كه نان دعایش كپك زده است!

هرشب من -آن غریبه كه باور نمی كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لك زده است!

 

+ نوشته شده در  2010/11/8ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط آزاد  |